برترین مقالات و دانلودهای روز دنیا
درباره سایت
مـن بـا بقیهـ متفــاوتـم .. اگـر میخـواهـی مثـل سـایـریـن بـاشـم بـرو دنبــال همــان " بقیــه " ... آنکـه درون مـن خفتــــه استـــ،" میـــــــزان" استـــ .. میـــــــــــزانی کهـ منتظــــرستـــ دستــ از پــا خطــا کنــی تــا تـلخ تـریـن تلــخ هـا را بهـ تــو بـچشـــانــد ... پــس اگـر نمیتــوانــی " خــــاص " بــودنـــم را تحمــل کنــی بهـ مــن نــزدیکــ نشـــو کهـ هــم دورتــــ میکنـــم هـــم درو اتـــ ...♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥مـن زنــــــم... مــن از جنــس زنـــــــان خاکـی ایــن زمیـــنم. نهـ تنهــایــم نهـ زمیــن خــوردهـ و نهـ بــدبخــتـم نهـ... دنیـــای مـن متعلــق بهـ مــن استـــ. فقـط بــا کســـی قسمتــش میکنــــم کهـ از جنــس مــن بــاشــد... در دنیــــای مــن عـــاشــق شـــدن محـــــــال نیـستــ امـــا ... عشــق را خـــرج هــر تـــازهـ رسیـــدهـ ای نمیکـــــنم... در دنیـــــای مــن نهـ خیـــانتــ کــارنــد نهـ دروغگــــــو نهـ ... چـــرا کهـ غیــــر از ایـــن بهـ دنیــــــای مــن راهـ نــــــــدارد. دنیــــــایـم را خـــودم مـی‌ســــــــــازم.
آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 1552
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 6

آمار بازدید
بازدید امروز : 26
باردید دیروز : 61
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 937
بازدید ماه : 3299
بازدید سال : 5387
بازدید کلی : 5387
موضوعات
هنری
خانواده و ازدواج
دانستنیهای عمومی
دانستنی های تغذیه
دانستنی های علمی
داستان و دانستنيهاي عشقي
دانستنی های مذهبی
دانستنی های زندگی
استخدام و معرفی سایتهای درآمدزا
موفقیت،کسب و کار
دانستنیهای آشپزی و خانه داري
دانستنیهای نوزادان و کودکان
دانستنیهای آرایشی و زیبایی
دانستنیهای غذایی
دانستنیهایی درباره بیماریها
دانستنیهای جالب
دانستنیهای جنسی و زناشویی
دانستنیهای پزشکی
نویسندگان
  • خانم باران نفیسی
  • [Menu_Title]

    خاطرات واریس دیری - نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران

    خاطرات واریس دیری

    واریس دیری متولد آفریقاست .او نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران می باشد .واریس دیری شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلماتهای مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد .

    خاطرات واریس دیری -  نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران

    از صحراهای سومالی آمده است. کتاب خاطراتی دارد به نام «گل صحرا» . دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند ۵ ساله بود که ختنه اش کردند و ۱۳ ساله بود که مرد ۶۰ ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت.

    نمی  خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود و خود قربانی این توحش و سلاخی بود . واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی ۶۰۰۰ دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود .

    کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز ۱۳۸۳ آن را منتشر ساخته است .

    بخشی از خاطرات واریس دیری :

    ... آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است . هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم.

    حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند ؛ می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، چون گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم . ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می‌مانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد.

     

    خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم . مادرم نامش را صدا کرد و گفت: خودت هستی؟

    «... بله اینجایم »

    هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت: آنجا بنشین . نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد . مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت .

    از ترس خشک شده بودم ... من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی - شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود - با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند . دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود.

    چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد.

    خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات . خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.

    چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم . وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است .

    من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد.

    خاطرات واریس دیری

    از حال رفتم ... .

    وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی ازسوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم .

    چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیکصخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی، او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود .

    مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند.تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، دست نخورده،آنجا افتاده بودزیر آفتاب در حال خشک شدن بود . دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود.

    یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم . فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت .

    اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- بازگذاشته بود. این استراتژی خردمندانه،تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک

    باکره تحویل گرفته است . هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم رااز پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچمردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد ... زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می درد .


    امتیاز :
    نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


    نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
    بازدید : 1062
    تاریخ : پنج‌شنبه 23 آبان 1392 زمان : 15:10 | نویسنده : company-project | لینک ثابت | نظرات (0)
    مطالب مرتبط
    ارسال نظر برای این مطلب

    اطلاعات کاربری

    عضو شويد


    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    موبایل :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    منوی کاربری

    خوش آمدی : [Login_Name]
    آخرین ورود:[Login_Date_Last]
    نام کاربری : [Login_Username]
    پنل کاربری
    مشاهده پروفایل
    ارسال پست جدید
    ویرایش پروفایل
    خروج از سایت
    جستجو

    کدهای اختصاصی
    پشتیبانی
    طراحی و کدنویسی قالب : داریوش فرهنگ
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران